در 25 سالگی «حنجرۀ زخمی تغزل» را به چاپ رساند و جامعۀ ادبی را به تماشای شگفتی آفرینی شاعری جوان دعوت کرد تا جایی که جایزۀ معتبر ادبی آن سال به او تعلق گرفت.

منوچهر آتشی او را قربانی فرشتۀ بی رحم شعر و پرندۀ بی قرار غزل می خواند.

خیلی ها او را بنیانگذار شیوه ای نو در غزل می دانند و شک نیست که او شاخصۀ غزل است چون در دوره ای که با وجود جریانهای ادبی حاکم غزل با بی رحمی مواجه شده بود، توانست به کمک قوت شاعریش آن را حفظ کند و بالاتر ببرد.

آثار
از ترمه و تغزل                      از خاموشي ها و فراموش           از شوكران و شكر

اين كاغذين جامه با سياوش از آتش    از كهربا و كافور                            با عشق تاب مي آورم

با عشق در حوالي فاجعه              حنجره ي زخمي تغزل                  به همين سادگي    
حيدر بابا/ ترجمه ي نيمايي كتاب "حيدربابايا سلام" اثر شهريار
اين ترك پارسي گوي/ بررسي شعر شهريار

خیلی ها آمدند و از مردی که تحولی انکار نا پذیر در غزل ایجاد کرد و رفت گفتند و به راستی سخن گفتن از او سخت است.

به طور کلی می توان به ویژگیهای شعر و شاعری منزوی گزیده وار چنین اشاره کرد:

  1- حضور غالب رنگ زلال عشق و خاصیت جاودانگی آن در شعر که نشان از شفافّیت روح شاعر است که به صور مختلف از آن رو نمایی می شود:

«نام من عشق است آیا می شناسیدم؟»

تو «عقل سرخ» را با واژۀ هایم آشتی دادی

سلام، آه ای شعور شعر ناب من سلام، ای عشق!»

2-  منزوی به کمک سواد شاعرانه و قریحۀ بی نظیر شاعریش و با استفاده از میراثی که پیشینیان ادبیات فارسی به جا گذاشتند، توانست با تلفیق زبان آرکائیک (سنتی) و امروزی آثار برجسته ای ارائه دهد.

3- آشنایی با موسیقی و تاثیر بیرونی و درونی آن در شعر برای کمک به موسیقیایی کردن بیشتر کلام شعر و ایجاد ضرب آهنگهای جذّاب.

4-آشنایی و الفت و چیرگی شاعر به باورها، افسانه ها حکایتها، اسطوره ها که بیشتر از ادبیات فلکلورو شفاهی سر چشمه گرفته و پرداختن به آنها به صورتی جدید با استفاده از این پشتوانه که نشانۀ اندیشۀ بلند شاعریست که تکراری شدن تلمیح ها و احساس نیاز به نوآوری را درک کرد:

«شاید به جای آرشی دیگر باید کمانی دیگر اندیشید»

5- استفادۀ بی نظیر، حیرت آور، بدیع و میخکوب کننده از قافیه در جهت موسیقیایی کردن کلامش و نیز تأکید بر کنار گذاشتن ردیفهای تصنّعی که به قابل پیش بینی شدن بیتها تا حدی کمک می کند و به اصطلاح دست شاعر را رو می کند.

6- تأکید بر استقلال غزل به عنوان یک واحد شعری و شخصیت دادن به این قالب و اینکه اجازه دهنده هر غزل از فضایی خاص که متشکل از پیوستگی تصاویر و اجزاء است برخوردار شود و اعتقاد به محدود نکردن این قالب به قیدهایی مثل تعداد ابیات و یا تکرار قافیه.

7- درک ضرورت نو آوری نیما و پذیرفتن و استفاده از دستاوردهای شعر او البته نه به این معنی که راههای دیگر بسته شود و اعتقاد به اینکه شعر آزادی ست و مقیّد کردن آن در یک قالب خود نوعی صلب آزادی از شعر است. اشعار قالبهای نیمایی و آزاد منزوی که حال و هوا و زبان خاص خود را دارد گواهی بر این ادعاست.

8-استفادۀ زیرکانه از لحن و زبان تغزلی، پویایی عمودی و افقی شعرها، بهره بردن شاعرانه از لحن خطابی در اکثر اشعار، حرکت هدایت شده حتی در سرودن تصنیفها و ترانه ها در کنار نگاهی امروزی به مسایل در شعر، واقعیت تأثیر انکار ناپذیر شعر او را در نسلهای بعدی روشن می کند. تاثیری که بعضی از نسل های بعدی منکر آن نشدند و بعضی دیگر علاوه بر انکار مدعی نیز شدند! بگذریم.

آخرین اثر و شامل مجموعه سروده های آیینی اوست با موضوعاتی از قبیل مدح قرآنی تا مراثی عاشورایی که مقدمه اش را اینگونه آغاز کرده است: «حماسۀ مردان حق نمردنی و از یادنرفتنی است و از نمردنی ترین و از یادنرفتنی ترین آن واقعه کربلاست...»

دست تقدیر و نوع زندگی و سرنوشت شاعرانه از او انسانی با عواطفی پرفراز و نشیب ساخته بود و از آنجا که بدون اتّکا به دستهایی دیگر از شعرش محافظت می کرد گاه لحنی صریح و تند خویانه را برمی گزید.

اگر چه در حواشی زندگیش چیزهای دیگری نیز یافت می شود مثلاً این که با وجود بیماری شدید و با همۀ «حسین منزوی» بودنش در عروسی یکی از دختران شاعرش که تصادفاً نویسنده این نوشته است حاضر می شود و در گوش پدرشوهر آرام می گوید: «فکر نکن دختری را به خانۀ پسرت می بری که از نعمت پدر محروم است. من جای پدر اویم. و من «حسین منزوی» ام!...

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟                زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را                       خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ           تا غزل‌‏های شما،ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است               من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر                اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را                 همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید                  در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق               رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود               عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!                 من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام                با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

در وصف منزوی گفته اند که او «شاعر عشق همیشه» است.

شعر «حسين منزوي» منحصر به خود شاعر است و شاعران معدودی این ویژگی را دارند. شعرهاي بسياري دارد كه هر كدام مي‌تواند نمونه‌هاي خوب شعر معاصر باشد؛ يعني الگوي نوشتن و انديشيدن باشد نه ساختن چیزی شبیه آن‌ها (هرچند که کار آسانی نیست و اگر هم انجام شود سایه منزوی بر آن سنگینی خواهد کرد)، تا با مطالعه‌ هرچه‌ بیشتر آن‌ها و دقت در جنبه‌های مختلف زبانی، معنایی و اندیشگی‌شان، راهی برای بهتر دیدن و دقیق‌تر دیدن شعر، پیش پای خود هموار کنیم.
حسین منزوی از زاويه‌هاي متفاوتي مي‌تواند يك موضوع را ببيند؛ مثلا ديدن تبر در دو منظر متفاوت در اين دو بیت:
چون موريانه بيشه‌ي ما را ز ريشه خورد                     كاري كه كرد تفرقه با ما تبر نكرد
در اين مراقبت چه فريبي‌ست اي تبر                        هيزم‌شكن براي چه مي‌پرورد مرا
اگرچه در بعضي شعرهاي حسين منزوي شاعران ديگري از گذشتگان و معاصران را مي‌توان ردگيري كرد؛ اما در همه‌ اين شعرها هم نشانه‌هايي از امضاي بلاغت و زيبايي‌شناسي خود منزوي ديده مي‌شود. پرداختن به جنبه‌هاي متعدد شعر حسين منزوي به دايره‌‌اي محدود نمي‌شود. غرض من در اين‌جا، فقط اشاره‌هايي مي‌تواند باشد به بعضی نكته‌هاي قابل بررسي در شعر او. 
نخست برخوردی تحلیلی با داستان‌هاي تاريخي و باستاني به شيوه‌ خود او. اگر چه در اين حيطه به شاعران دیگری نیز می‌توان اشاره کرد، اما منزوی است که نشاني از شاعري خودش را به اين داستان‌ها مهر می‌كند:
با هيچ قوچ بهشتي نخواهد زدن تاختش            وقتي كه تقدير قرباني خويش را برگزيد
منزوی با نگاهی از دریچه انديشه‌ فردی خود به داستان ابراهيم و اسماعيل اگرچه حكم صادر مي‌كند، اما طوری می‌گوید كه شاعر را حاكم جلوه نمي‌دهد؛ گويا خود او هم قرباني همين تقدير است.
يكي ديگر از نشانه‌هاي شعر منزوي تعليق در دشوارترين توصيف‌هاست؛ به طوري كه خواننده را در مواجهه با قدرت بلاغت شاعر حيرت‌زده مي‌كند: 
زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ            پر است چنبر كابوس‌هايم از ماران
هر كدام از اين اشاره‌ها نيازمند بررسی بيشتر است. نكته‌هاي بسیاری نيز وجود دارد كه در فرصت‌هاي بيشتر بايد به آن پرداخت؛ از جمله به كار گرفتن كلمات بسيار مهجور -- به صورتي كه آن‌ها را در زبان امروزي و ميان كلمات به راحتي جا می‌دهد؛ بی آن‌كه شعرش ديروزي شود. يا تاكيد بر استمرار شاعري‌اش در سخت‌ترين لحظات شاعري چنان كه خود گفته است: 
دعوي‌ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت    راست چون پيغمبري رو در روي ناباورانش

حسين منزوي و جايگاه او بر كسي پوشيده نيست. شاعري كه فرزند خلف حافظ بود و غزل‌هايش امروز دهان به دهان می‌چرخد، او روح بيدار غزل و عاشقانه‌هاي پائيز را در وصف خود سرود. شعر منزوي حديث برافروخته زندگي بود. تغزل چنان كه در عاشقانه‌هاي منزوي از قوت ويژه‌ای برخوردار بود در اشعار اجتماعي و عرفاني او نيز از جلوه‌ای خاص تبعيت می‌كرد. به راستي منزوي سروده‌هاي خود را با تغزل می‌تراشيد. اتفاقي كه در چارچوب غزل و عاشقانه‌هاي او رخ داد منجر به كاستن فخامت زبان شد. شائبه‌هايي كه همواره در قالب محدود كلاسيك شاعر را رنج می‌داد تا در جهت نوآوري و ظرفيت‌هاي بديع بكوشد بيش از آنكه در جهت ارتقاي غزل و قالب كلاسيك رهنمون شود. اما غزل دستخوش اتفاق‌هاي تازه‌ای نمی‌شد و اين وقايع همچنان مخاطب را دل آزرده می‌كرد كه گويي غزل را غبار فراموشي فرا گرفته است و غزل قله‌ای دست نيافتني بود كه از دور دست‌هاي ناممكن در نظرها زيبا جلوه می‌كرد.

جنس كلام منزوي و چگونگي نگاه او حتي از اسطوره‌هاي ساده چنان ابيات كوبنده‌ای می‌ساخت كه مخاطب را به زيبايي اسرار‌آميز و بي‌بديل دعوت می‌كرد و بازآفريني‌تمهيدات پيش پا افتاده‌ای نظير ماه و پلنگ، ضمن كهن‌الگويي به تناسب‌هاي تاريخي و اجتماعي، چنان به زيبايي منجر می‌شد كه حتي نظير آن را نمی‌توان در جاي جاي دفتر شاعران ديد. حلاوت و شيريني اسطوره‌هاي آذري نيز در شعر منزوي نشان از هوشياري و توانايي شاعراست. كم نيست غزل‌هايي از اين دست كه در احياي بوميت تلاشي ارزنده به شمار می‌رود.

 خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود            و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

 پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد      که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود.

 خليل عمراني، بر اين باور است كه شعر انقلاب در ادبيات روز کشور تاثيرگذاری بسیار داشته است و حتی شاعرانی چون حسین منزوی و محمدعلی بهمنی که هم پیش و هم پس از انقلاب شعر می‌گفتند، پس از انقلاب تحت تاثير شعر انقلاب قرار گرفتند.

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم             تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود
در باره ی این شاه بیتِ غزل معاصر چه می توان گفت و نوشت؟ نمی توان به غیر از تحسین شاعر کار چندانی کرد. بسیاری از شاعران مطرح امروز که چندان ربطی به غزل هم ندارند، این بیت را می ستایند و زمزمه می‌کنند. جلوه‌ی دیگری از خوانش طبیعت در شعر منزوی با نگاه، اندیشه و پرداختی بسیار نو و لذت بخش. اگر تنها همین تک بیت هم از منزوی باقی مانده بود، شاید می شد گفت که او نيست و در اين انتخابات سليقه افراد هم بسيار تأثيرگذار است.
    دست و رو در آب جو تر كردنم گيرم زناچاري ست ‎/ من بخواهم يا نخواهم جويبار زندگي جاري ست

/پله ها در پيش رويم، يك به يك ديوار شد‎/ زير هر سقفي كه رفتم بر سرم آوار شد‎/ .... مي آمد از برج ويران، مردي كه خاكستري بود ‎/ خرد و خراب و خميده، تصوير ويرانتري بود‎/ مردي كه در خواب هايش همواره يك باغ مي سوخت‎/ و آنسوي كابوس هايش خورشيد نيلوفري    
             كشف روابط تازه ميان طبيعت و انسان يكي ديگر از مشخصه هاي بارز شعر حسين منزوي است. همان گونه كه مي دانيم در هنر، ارتباط انسان با طبيعت يكي از مهم ترين اتفاقاتي است كه آثار هنري بسياري از آن الهام گرفته شده است. انسان در نوع رابطه اش با طبيعت به دستاوردهايي مي رسد كه اين دستاوردها به عنوان تجزيه زيستي در زندگي او تأثيرات فراواني دارند. منزوي نيز در شعرهايش در قالب هاي مختلف، جداي از بازگوكردن ارتباط انسان با انسان به رابطه انسان با طبيعت نيز اشاره مي كند. عموماً نشانه هايي كه منزوي در طبيعت يافت مي كند و آن ها را در شعرش به كار مي بندد نشانه هايي است كه شاعران ديگر هم از آن استفاده كرده اند، اما وجه تمايز منزوي با آن ها در شيوه هاي ديدن است. آواز درخت و جنگل و كوه ودريا گرفته تا حيوانات مختلف به فراخور شعرش استفاده مي كند تا منويات دروني اش را بيان كند. گاهي از توفان و رعد و برق حرف مي زند گاهي از صاعقه و باران و گاهي از خورشيد و ماه اما هميشه يك چيز در اين پديده ها يكسان است و آن استفاده بجا و قابل تأثير در شعر است. به اين سطرها توجه كنيد:
    دو چشم داشت، دو «سبزآبي» بلاتكليف
    كه بر دوراهي «دريا، چمن» مردد بود.‎/ ...
    به خاك ريشه مكن چون درخت ـ حتي سرو ـ‎/ نسيم باش كه خوش بادخانه بردوشي‎/ ...‎/ زنده اي در هر گياه تازه كز خاكت دمد
    گرچه مي دانم كه ذره ذره مي پوسد تنت                  جزيره نيست نهنگي كه خفته است بر آب
    به هوش باش فريب دوباره اش نخوري!
    شاعر در واقع تلاش مي كند طبيعت را بكاود و از ميان اين كاويدن نشانه هايي بيابد كه به توسط آن روابط تازه اي در شعرش ايجاد كند. شعر منزوي از اين دست اشعاري است كه در تلاش براي ايجاد مناسبت هاي تازه است، حتي گاهي كه به تلميح از شيرين، فرهاد، ليلي، مجنون و ... ياد مي كند در تلاش است شرايط تازه اي براي حضور اين شخصيت هاي قديمي ايجاد كند تا مخاطب احساس نابي در وجودش ايجاد شود. همين تلاش نتيجه دقت نظر در تجربه است. اگر شاعري با دقت نظر در زيست جهان خود بتواند تجربيات منحصر به فردي داشته باشد اين تجربيات مي توانند مناسبات تازه اي را حادث شوند درواقع تجربيات متفاوت و نگاه متفاوت مي تواند موقعيت هاي جديد خلق كند.
    در سال هاي اخير آن گونه كه شايسته بود غزل هاي منزوي به كندوكاو گذاشته نشد اگرچه برنامه هاي متعددي براي يادبود او برگزار شد اما آثار او كمتر به بررسي قرار گذاشته شد. منزوي اگرچه در روزگار زيستن اش در اين هستي مثل برخي شاعران منزوي بود اما آثار او به ما ثابت كرده كه اين شاعر بيش از آن حدي كه ما مي انديشيم شعر خوب به جا گذاشته است. از جمله شاعراني كه اين روزگار از حسين منزوي ياد مي كند محمدعلي بهمني است. او كه خود شاعري غزل سراست از منزوي بسيار سخن مي گويد، او معتقد است سهم بزرگي از غزل امروز وابسته به حسين منزوي است. مرحوم منوچهر آتشي درباره منزوي مي گفت: منزوي پرنده بي قرار غزل و قرباني فرشته بي رحم شعر بود و من معتقدم بنيانگذار شيوه ديگري از تغزل نويسي در غزل بود.
    سيدعلي موسوي گرمارودي هم منزوي را غزل سرايي برجسته با قريحه اي ويژه در شعر دانست كه در غزل امروز جايگاه درخور توجهي دارد.
    عليرضا قزوه هم درباره او مي گفت: «منزوي مرد غزل روزگار ماست با اين توضيح كه شاعران بزرگ در روزگار ما شعرهايش زبانزد مردم كوچه و بازار مي شوند و منزوي اين خصوصيت را داشت، و اين از مشكلات غزل امروز ما يا همان غزل گفتار و پست مدرن، خودنويس يا هر اسمي كه مي خواهيم رويش بگذاريم است كه نمي تواند ضرب المثل شود و در حافظه مردم برود. منزوي در روزگاري كه غزل مهجور بود كارستان كرد. منزوي پياپي از «عشق» مي نوشت اما نه عشقي كه بتوان بر سر بازارش برد، يا به قول خودش... عشق يعني قلم از تيشه و دفتر از سنگ ‎/ كه به عمري نتوان دست در آثارش برد.» در واقع تصور سطحي و كم مايه نبود و عشق براي ماه بلندي بود كه پياپي دلش به سمت او مي جهيد و مي پريد.    
حسین منزوی به معنای واقعی کلمه ٬ شاعر بود و زندگی شاعرانه ای داشت. پشتوانه ادبی اشعار منزوی ٬ بسیار قوی است و بی جا نیست که به او لقب سلطان غزل ایران و ماه غزل ایران را می دهند.
بی تو به سامان نرسم ای سر و سامان همه تو                 ای به تو زنده همه من ای به تنم ٬ جان همه تو
من همه تو ٬ تو همه تو او همه تو ٬ ما همه تو                هرکه و هرکس همه تو این همه تو ٬ آن همه تو
منزوی با داشتن اندیشه و پشتوانه فکری لازم ٬ اساطیر را با هم ترکیب کرده و اسطوره های جدیدی ساخته است. او احساس می کرد که تلمیح های تکراری در شعر زیاد شده است و نیاز به نو آوری می باشد.مثل این شعر:
پا بر هدف ٬ چون تیر بنشینم ابزار یا بازو ٬ چه می بینید   شاید به جای آرشی دیگر باید کمانی دیگر اندیشید